لبخندی به زیبایی ستاره ها
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر انهایی که با لبخندت زندگی میکنند
مراقب گفتارت باش که رفتارت ميشود مراقب رفتارت باش که عادتت ميشود مراقب عادتت باش که شخصيتت ميشود مراقب شخصيتت باش که سرنوشتت ميشود چه كسي باور مي كرد در
سنگلاخها و خارزارهاي بيابانهاي چهل دستگاه گل برويد
چه كسي باور مي كرد در كوير تشنه،
باران غبارغم را ا ز چهره ها بشويد چه كسي باور مي كرد مردي پيدا
ميشود كه خرمن خرمن گل هديه ميدهد چه كسي باور مي كرد آن مرد با باران آمد چه كسي باور مي
كرد آن مرد با اسب سپيد محبت آمد چه كسي باور مي كرد آن مرد با داس بخشش براي دروي غمها مي آيد چه كسي باور مي كرد اما ما باور كرديم آن مرد آمد او
با باران آمد او با باراني از محبت پدرانه سرها را در آغوشش گذاشتيم
نتوانستيم چيزي بگوييم بانوی لحظه های من ، کمی نزدیک تر بیا ، آغوشت را ثانیه ای ، تنها ثانیه ای بیشتر قرض ده به تنهایی من بانوی صبور و پاک و عاشق من ، کمی نزدیک تر بیا ، بگذار بوسه ام بر
حرارت دستانت همیشگی شود ، بگذار برای نگاه خسته ی این روزهایت غزل بگویم بانوی پر طاقت و آرام و غمگین من ، بیا و اشک های پنهانیت را به من
بده ، بیا و شب های پریشانیت را حراج کن ، بیا و لحظه ای لایق بدان این
ساکن همیشه شلوغ خانه را ، من قول می دهم که بهانه ای دیگر نباشم برای
دلشوره های شبانه ات بانوی سپید و سرخ و فیروزه ای من ، خواهرانه هایت ، دوستانه هایت و
مادرانه هایت را دلتنگم چندی است و غمگین از اشک های این روزهای پر
تلاطمت به راستی چشمان تو جوشیدن می دانست ؟ شانزده سال سر گذاشتم بر شانه هایت
و نمی دانستم که تو باریدن می دانی ، تو را چه شده این روزها که دل شیشه
ایت مدام هوای گریه می کند ؟ بانوی زیبا و صبور و صبور و صبور و صبور من مهربان دیروز تا فردایم مادر عاشق و همیشه رنگین کمانم مداد رنگی های خدا را قرض می گیرم و روزهای بی رنگت را نقاشی می کنم ،
باران را از لحظه هایت می گیرم اگر تنها یک شب شبانه هایت را شریک شوی و
چوب حراج بزنی به غم هایت پ.ن : خدا آمد، با دسته ای یاس در دستان گرمش که بوی زندگی می داد فرشته صمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است. خداوند درخواست او را پذیرفت فرشته گفت:تا باز گردم بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خدا بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند،زیرا که خاک زمین دامن گیر است. فرشته گفت:باز می گردم،حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هر که را می دید،به یاد می آورد.زیرا او را قبلا دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند. روز ها گذشت و با گذشت هر روز،فرشته چیزی را از یاد بردو وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد نه بالش را و نه قولش را. فرشته در زمین ماند . و فرشته ای که فراموش کرده بود،هرگز به بهشت باز نگشت ... . اشک گفت من بوجود نیامدم دل شکسته ی تو مرا بوجود اورد از دل پرسیدم چرا هر وقت شکستی چشم بارید دل گفت من اسمانم واشک باران اسمان با ان بزرگی اش وبا ان وسعتش هر وقت سیاه شد می بارد تو می خواهی من با این کوچکی وقتی تنها شدم وشکستم چشم بر من نبارد گفتم چرا گاهی اشک خونین میشود گفت بدان هرگاه اشک خونین شد ان وقت مرگ قلبی است که چشم در فراقش اشک خونین میریزد … و چقدر زیباست آن دم که باد شدید می وزد و باران،این نعمت الهی،شروع به باریدن می کند.آن هنگام که باد شدید می وزد درختان این نشانه های خداوند در زمین با رقص خود میان این بادها صحنه های زیبایی را به وجود می آورند.تا به حال چقدر به این صحنه های زیبا توجه کرده ایم؟آیا شده تا به حال در برابر دیدن این صحنه ها خدای تبارک و تعالی را شکر گوییم؟آیا شده به خوبی به این درختان و در کل سایر موجودات که خدا را به این زیبایی ستایش می گویند و شکر او را به جا می آورند بنگریم؟در کل دوستان من،چقدر از این صحنه های زیبایی که در دور و برمان به وفور دیده می شود عبرت گرفته ایم؛یا از آنان نمونه برداری کرده ایم؛تا ما هم در عبادت معبود یکتایمان اینگونه او را ستایش گوییم؟ گاهی وقت ها سیاه وتاریک... گاهی وقت ها سفید وشفاف.... مرد انچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت وچند بار محکم پشت دست او زد بدون اینکه به دلیل خشم خود متوجه شده باشی که با اچار پسرش را تنبیه نموده . در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت یست پسر قطع شد وقتی پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید:"پدر کی انگشتان من در خواهد امد؟"ان مرد انقدر مغموم بود که هیچی نتوانست بگوید٬ به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به ان زد. حیران و سرژردان از عمل خویش روبروی اتوموبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی ان انداخته بود نگاه میکرد. او نوشته بود:"دوستت دارم پدر" روز بعد ان مرد خود کشی کرد . . . when the door of happiness closes,anoder opens; but often times we look so long at the closed door that we don't see the one, which has been opened for us. ***** وقتی در شادی بسته میشه در دیگه ای باز میشه. معمولا اینقدر به در بسته خیره میمونیم که دری که برامون باز شده رو نمیبینیم پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : اما برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





فقط با چشماني پر از اشک شوق گفتيم متشکريم پدر 






انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا



زندگی مثل مداد رنگی عمل می کنه.



پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
دانیال
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن


دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام 



